Thursday, July 9, 2009

آفرين بر تمامي دختران و پسران با غيرت ايران زمين

 

امروز 18 تير بود. اين روز را نميدانم چگونه وصف كنم ؟ از دل شيري كه در وجود دختران و پسران شيردل وجود داشت بگويم ؟ از دختراني كه كتك مي خوردند اما عقب نمي نشستند بگويم ؟ از پسراني دلير ، كه در خياباني نزديك انقلاب بانويي را از چنگال لباس شخصي ها نجات دادند بگويم ؟ از سرهنگي كه در مقابل استقامت دختران گريه كرد و دستور عقب نشيني به نيروهاي خود داد بگويم ؟ از لباس شخصي هاي بي آبرويي ، كه  براي خوش خدمتي ، چهار نفري ، به يك زن حمله كردند و دست و پاي او را گرفتند و بازداشتش كردند بگويم ؟ يا از اتوبوس مرگي ، كه در پمپ بنزين وصال پارك شده بود بگويم ؟

القصه ، وقتي كه به حوالي ميدان انقلاب رسيديم ساعت نزديكي 5 عصر را نشان ميداد و كنار خيابانها نيز اتومبيل هاي پليس از تمامي پاسگاه هاي پليس را نشان ميداد. هر چه به ميدان انقلاب نزديك تر مي شديم بوي آتش بيشتر و بيشتر مي شد. به هر خيابان فرعي كه نگاه مي كرديم آتش در وسط خيابان خود نمايي مي نمود. در يكي از خيابانها نيروهاي لباس شخصي خانمي را گرفته بودند و دستهاي او را بسته بودند تا به قول خودشان به بازداشتگاه ببرند ، اما با همت و غيرت جوانان و حمله دليرانه به لباس شخصي ها بانوي بازداشت شده را نجات دادند. در يكي از خيابانها ، عده اي از دختران شيردل ، توسط نيروهاي پليس كتك مي خوردند اما همچنان بر روي زمين نشسته بودند و مي گفتند ما آمده ايم كه ما را كتك بزنيد ، بياييد و بزنيد با شنيدن اين سخنان سرهنگي كه فرماندهي آن منطقه را بر عهده داشت به گريه افتاد و به نيروهاي تحت امر خود دستور داد از آنجا بروند (آفرين بر غيرت اين پليس شريف) در تقاطع خيابان وصال شيرازي و انقلاب پمپ بنزيني قرار دارد كه تعطيل شده بود و به مقر نيروهاي پليس تبديل شده بود و در سكوي انتهايي آن يك اتوبوس قهوه اي رنگ پارك شده بود كه با پرده هايي به رنگ سبز تيره داخلش استتار شده بود . نيروهاي پليس افراد بازداشتي را به داخل اين اتوبوس هدايت مي نمودند. يك لحظه شلوغي محسوسي جلب توجه نمود. با دقت به شلوغي متوجه شديم كه يك جواني كه لباس سياه بر تن داشت را كشان كشان به سمت اتوبوس مرگ (دوستي كه همراه بنده بود اين اسم را براي اتوبوس انتخاب نمود) مي بردند. با دقت به پسر جوان مشاهده نموديم كه زخمي هم شده بود و توان حركت كردن نداشت اما نيروهاي لباس شخصي ، آن جوان غيرتمند را مي كشيدند تا به سمت اتوبوس ببرند. پشت سر آن جوان مشاهده نموديم كه چهار نفر لباس شخصي ، بانويي كه نسبتا مسن هم بود را چهار دست و پايش را گرفته بودند و به سمت اتوبوس  مرگ مي بردند. در حالي كه بانوي مورد اشاره مقاومت مينمود و فرياد مي زد يكي از نيروهاي لباس شخصي محكم با مشت به صورت آن بانوي مسن كوبيد و بلافاصله بانو را به داخل اتوبوس مرگ فرستادند. اتوبوس مرگ بسيار برايم كنجكاو بود. لذا از دوستان خواستم كه در آنجا بايستيم و ببينيم كه چه مي شود. چيزي كه عجيب مي نمود تا زماني كه ما آنجا ايستاده بوديم ، بيش از بيست نفر را به داخل آن اتوبوس بردند، اگر فرض را بر اين بگيريم كه پيش از آمدن ما تعداد حداقل 20 نفر را نيز در اتوبوس بازداشت نموده بودند ، تنها ميتوان فضاي وحشتناك داخل اتوبوس را تصور نمود كه چگونه ميتوانست باشد. بسيار تمايل داشتم كه از نزديك داخل اتوبوس را ببينم ، لذا از دوستان جدا شدم و به نزديك اتوبوس رفتم كه با هشدا تعدادي پليس مواجه شدم كه نزديكتر نروم. لذا از همانجا بصورت زير چشمي داخل اتوبوس را زير نظر داشتم تا در صورت باز كردن درب اتوبوس داخل آن را ببينم . بين صندلي راننده و پشت اتوبوس نيز پرده اي سبز رنگ كشيده بودند تا داخل آن ديده نشود. و مشخص بود كه پرده كوتاه بود ، چون هنگامي كه افراد بازداشت شده را به داخل اتوبوس مي بردند پرده اصلا تكان نمي خورد و مشخص بود كه زير پرده به داخل اتوبوس مي برند ، داخل اتوبوس و پشت پرده هيچ صندلي وجود نداشت. و بازداشتي ها را دست بسته بر روي زمين و به صورت درازكش مي گذاشتند. تصور كنيد اين تعداد از بازداشتي ها را به صورت درازكش روي زمين !؟ واقعا وحشتناك است. بعد از اينكه از كنار اتوبوس به سمت دوستان برگشتم به سمت دانشگاه تهران رفتيم و در راه نيز يكي از دوستان قديمي ام را ديدم كه توسط يك پليس كه لباس آبي بر تن داشت (هرگز به ياد نمي آورم پليس ايران لباس آبي داشته باشد!؟) بازداشت شده بود. هرچند دوست قديمي ، من را نشناخت اما من او را شناختم و صدايش زدم مرجان برگشت و من را نگاه كرد اما آن مرد پليس او را به سمت جلو هل داد. مرجان اصلا ناراحت نبود ، لبخندي زد و به راهش به سمت اتوبوس مرگ رفت. در حالي كه توسط نيروهاي پليس به خارج از محل درگيري هدايت مي شديم ، يك نكته تكراري توجه من را به خود جلب كرد و آن اينكه ، اينبار ، يك سرگرد ، كه لباس پليس هاي راهنمايي و رانندگي بر تن داشت بر كار نيروهاي مستقر در محل نظارت داشت و به همه دستور مي داد!؟ لازم به توضيح است كه گاز اشك آور و تيراندازي در اين روز نيز همچنان توسط نيورهاي گارد و ويژه و لباس شخصي همجنان ادامه داشت ، گويا آنها فراموش كرده بودند كه رئيس جمهورشان دو رور پيش گفته بود با اينگونه اعمال به شدت !!!! مخالف است !!!! در خاتمه و در هنگام بازگشت در حالي كه بغض گلويمان را فشرده بود و با ناراحتي برمي گشتيم در خيابان به يكي از مراكز خريد رسيديم ، ترافيك زيادي را مشاهده نموديم ، تصور نموديم كه شايد اينجا هم اعتراضات جوانان وجود دارد ، هرچه به شلوغي نزديك تر مي شديم اشتياق براي ديدن شلوغي نيز بيشتر مي شد ، اما در كمال تعجب ديديم كه سه دختر جوان كنار خيابان ايستاده اند و تعداد 10 اتومبيل كه پسراني خوش غيرت داخل آنها نشسته بودند به نوبت به آن دختران بفرما ميزدند كه سوار ماشين آنها بشوند و دختران نيز با عشوه جواب رد به آنها مي دادند. خوشا به غيرت بعضي ها!؟

Posted by BEHESHT STREET                 خیابان بهشت    at 23:36:19
Comments

One Response to “آفرين بر تمامي دختران و پسران با غيرت ايران زمين”

  1. Anonymous says:

    be onvane ye javone IRANI khejalat mikesham az khodam ke kharej az IRAN hastam va nemitonam onja anjam vazife konam ke hamana az khod gozashtegi baraye azadiye VATAN ast. be omide azadi Payande IRAN

Leave a Reply